عبدالله حسن ابراهیمی | دبیر بازنشسته آموزش وپرورش
اداره مُعظمِ آموزش و پرورش سلام
متولی دلسوزِ مجموعه کتابهای گرانسنگِ پژوهشگاه معلمین سلام!!
هفته پیش بعد از ده سال، بار دگر گذارم به پژوهشگاه معلمین در مرکز شهر بوشهر افتاد. حقیقتاً که در و تخته خوب با هم جور آمده اند. همان قدر این مجموعه، بی در و پیکر و بی نظم و نزار و آشفته شده بود که ما معلمین شده ایم. چنین کنند بزرگان، چو کرد باید کار….

چقدر بی سلیقگی و بی خیالی و بی اهمیتی لازم است تا این مکان جاذب و پرهیاهو و روشنگر، تبدیل به چنین بیغوله ای ساکت و خاموش شود!!
می گویند؛ چون چنگیز خان مغول بخارا را فتح کرد، اسب و قاطر و سایر چهار پایان را به مسجد راند و همین که چشمش به صندوق های کتاب افتاد، از مفهوم و کارکرد و ارزشِ محتویات این جعبه ها پرسید. هر چه توضیح داده شد، صحراگردِ متجاوز، از معنای آن چیزی درنیافت. پس به شکلی از این صندوقها استفاده کرد که معرفت و نوع نگاهش اقتضا می کرد، دستور داد کتابها را در صحن مسجد خالی کرده و درون صندوقها را از کاه و بلغور پر کرده و اسبان را بر آن بستند….
ده سال قبل که به این پژوهشگاه آمده بودم، اینگونه نبود. همه چیز مرتب بود و شایسته ی شأن کتاب. برخلاف امروز که حتی کامپیوتر آن از کار افتاده و خاک می خورد. نمی دانم چرا با پیمودن پله های پژوهشگاه و دیدن خرابی و بی نظمی ها، بیاد مصرع اول قصیده معروف خاقانی افتادم:
هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان …
باری…
چشمم به تابلویی از گفته سقراطِ حکیم افتاد که تحقیق و پژوهش را ستوده و توصیه می کند. وصله ایی سبز و زیبا بر دامن این پیکر سیاهِ نازیبا، نابجا و نا جو
این ساختمان در نداشت، همه چیز بی نظم و همه چیز بهم ریخته و بی دلیل. نه از تحقیق خبری و نه از پژوهش اثری. مسئول محترم آن که مردی شریف و متواضع بود، مرا با مهربانی به دفترش پذیرا شد و به چایی گرمی دعوت کرد.
بعد به اتفاق ایشان وارد کتابخانه شدیم. درِ شیشه ای کتابخانه با سیمی قطور و قفلِ آویزی زشت و درشت، حصارکشی شده بود و درب گاراژهای مخروبه ی قدیم را تداعی می کرد. محیط داخلی کتابخانه سخت بی نور و غریب بود. از سالن زیبا و بزرگ و مطالعه کنندگان جوان و پرجوش و امیدوار اثری نبود. ظاهراً مسئول کتابخانه نیز در دفتر کوچکی محصور و زندانی شده بود و هر قسمتی از این ساختمان به کسی داده شده بود. تمامی کتاب ها به زیر گردِ مرگ و فراموشی، رخ پنهان نموده و معلوم بود مدتها است که کسی به سراغشان نیامده است.
یکی از مسئولین آهسته به من گفت:
از اداره کسی پرس و جوی این کتابها نیست. دست و پا زدن و دخیل بستنُ ما موجب شده که درِ این مجموعه را نبندند و کاربری آن را تغییر ندهند.
مات و مبهوت شده بودم. با اندوه، آنگونه که غم و هراس ها را واگویه می کنند، گفتم: می خواهند با این همه کتابِ با ارزش چه کنند؟
گفت: ناراحت نباش، هم ترازو و باسکول دارند، هم خریدار.