صدیقه شفیعی
پسرش اوتیسم دارد. روی کوچکترین صدا حساس شده. با هر صدای انفجار دور تا دور خانه را میچرخد و گریه میکند. گریههای ناتمام. تا آرام بگیرد صدای انفجار بعدی شروع شده. روز از نو روزی از نو.

عادت داشت با ناخن دیوار را بخراشد و سوراخ کند. چند ماهی بود با هزار ترفند و مشاوره ترک کرده بود. حالا با شدت بدتری برگشته. حرف زدنش هم همین طور. انگار نه انگار هفت سال از عمر ده سالهاش را کاردرمانی رفته و خوب شده بود. باز تکه تکه حرف میزند و طوطی وار فقط تکرار میکند.
زورشان نه به جنگ میرسد و نه به این پسر. وقتی پرسیدم چرا نمیرید خونهی اقواماتون اطراف بوشهر؟
یه جمله گفت:
– مال بد بیخِ ریشِ صاحبش
فهمیدم چقدر بهش فشار آمده که این طور گفته. کاش نپرسیده بودم.
معلوم بود که جایی نمیرود. با پسری که هیچ آرام و قرار ندارد کجا میشود رفت؟ مادری که طاقت ندارد کسی نازکتر از برگ گل به این پسر بگوید کجا میتواند با او برود؟
همیشه میگوید:«هیچ کی جز خودمون طاقت و تحملش رو نداره».
دیروز که دوباره باهاش صحبت کردم میگفت: شرایطمان کمی بهتر شده. دیگر متخصص تشخیص صداها شدهام. صدای پهپاد را از جنگنده میشناسم. اگر صدایی زوزه مانند شنیدم زمان گرفتهام دو دقیقه بعد صدای انفجار میآید.
توی این فاصله بچهها را میبرم توی اتاق تلویزیون.
تا هر چقدر که میتوانم صدای تلویزیون را بلند میکنم. بعد میدوم خانهی مادرشوهر که فشار خون دارد؛ سریع میگویم: صدا آمد نترس و میدوم کنار بچهها و تند تند آیت الکرسی میخوانم.
منبع: شناشیر