۱۰ تیر ۱۴۰۵

حکایت من و سگ در کافه!

احسان محمدی

دو دختر جوان روی صندلی‌های جلوی کافه نشسته بودند. به زحمت سنشان به ۲۰ سال می‌رسید اما به ضرب و زور آرایش اغراق شده‌ای که خیلی از دخترها گرفتارش شده‌اند شبیه سی‌ساله‌ها بودند. کلاه به سر و سگ در بغل. با هم حرف می‌زدند و قهوه می‌خوردند.

تا اینجای ماجرا به خودشان ربط داشت. سگ‌ها هر دو بافتنی رنگی تن‌شان بود ولی قلاده نداشتند، یکی از آنها نزدیک میز من شد، پاهایم را جمع کردم.

قصه‌های نان و نمک(65)/ سگ در کافه!

– آقا از سگ میترسی؟
+ نه! ولی علاقه ندارم سگ شما خودش رو به من بماله.

این را خیلی آرام و محترم گفتم. با حالت «متاسفم برات اُمل!» آمد و سگ را بغل کرد و دستی به پوزه‌ و دور دهانش کشید که خیس بود. بعد با همان دست، کوکی را از توی پیش‌دستی برداشت و خورد.

بعد جوری که من صدایش را بشنوم به دوستش گفت:
– سگای ما از خیلیا تمیزترن!

و سگش را بغل کرد و گذاشت روی میز و نوازشش کرد.

پیرتر از آن شده‌ام که بخواهم بحث بکنم، اصلاً مگر فایده‌ای دارد؟ تهش می‌شود جیغ و داد و احتمالاً فیلم گرفتن که وای از دست این حیوان‌آزارها که چشم دیدن حیوانات را ندارن و فکر میکنند که کره زمین فقط مال اوناست و …

او حق دارد عاشق سگش باشد و من هم حق دارم عاشق سگش نباشم یا اصلاً از هیچ حیوان خانگی خوشم نیاید. سالها در حوزه محیط زیست درس خوانده‌ام، درس داده‌ام و کار کرده‌ام و الان پذیرفته‌ام که همه ما وظیفه داریم عاشق سگ‌ها و گربه‌ها باشیم، بپذیریم که تمیزترین موجودات آفرینش هستند، همه‌شان واکسن زده‌اند و حتی از ما هم بهداشت‌شان بهتر است، هیچ مریضی منتقل نمی‌کنند و حتی ممکن است شفا هم بدهند! کسی حق ندارد گوشه چشمی برای آنها نازک کند، حق دارند هر جایی بیایند، بروند، بنشینند و اگر کسی اعتراضی بکند لابد هیولاست و اُمُل!

چایم را می‌خورم، چند بار ریه‌ام ار از هوای آلوده پر می‌کنم، کیفم را برمی‌دارم و می‌روم پی زندگی‌ام.

منبع: عصرایران

لینک کوتاه:
https://booshehr24.ir/?p=27366

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه ترین خبرها